رضا قليخان هدايت

1499

مجمع الفصحاء ( فارسي )

همى خون چكانيد بر چرخ و ماه * ستاره نظاره بدان رزمگاه تو گفتى كه خورشيد در پرده شد * زمين زير نعل اندر آزرده شد همه دشت تن بود و خفتان و خود * تنان را همىداد سرها درود برآورد رستم بدانسان خروش * كه گفتى زمانه درآيد به جوش چنين گفت كاين پيل و آن تخت عاج * همان طوق با افسر و تخت و تاج بايران سزاوار كيخسرو است * كه او در جهان شهريار نو است همه دستها سوى بند آوريد * ميان را بخم كمند آوريد و گرنه من اين خاك آوردگاه * به سم ستوران برآرم به ماه يكى تيرباران بكردند سخت * چو باد خزان بروزد بر درخت هوا را بپوشيد پر عقاب * نبيند چنان جنگ جنگى بخواب چنين گفت رستم برهام شير * كه ترسم كه رخشم شد از كار سير چو او سست گردد پياده شوم * به خون و خوى آغار داده شوم بتركان همىبرخروشيد و گفت * كه با ترك و چين اهرمن باد جفت شما را ز رستم نبود آگهى * مگر مغزتان از خرد شد تهى كه او اژدها را ندارد بمرد * همه شير جويد بروز نبرد شما را سر از رزم من سير نيست * مرا هديه جز گرز و شمشير نيست در بيان آمدن خاقان نزد رستم در ميدان و گرفتار شدن برانگيخت رخش و برآمد خروش * تو گفتى كه دريا درآمد به جوش نگه كرد خاقان از آن پشت پيل * زمين ديد جنبان چو درياى نيل سوارى ابر پشت كوهى بلند * بچنگ اندر از چرم شيران كمند يكى نامدارى ز لشكر بجست * كه گفتار ايران بداند درست به دو گفت رو پيش آن شيرمرد * بگويش كه تندى مكن در نبرد كسى نيست زين رزم با نام و ننگ * همان آشتى بهتر آمد كه جنگ نبايد كه دارى ز خاقان چين * ز كار گذشته بدل خشم و كين